یکشنبه, ۳۰ شهریور , ۱۳۹۹

شهدای دانشگاه آزاد اسلامی

واحد یاسوج

شهید محسن رستمی

تاریخ تولد: ۴ اردیبهشت ۱۳۳۳

محل تولد: سردرود

تاریخ شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷

محل شهادت: مهران

وضعیت تأهل: متاهل

تعداد فرزندان: سه فرزند

تحصیلات: کارشناسی حسابداری

زندگینامه

شهید رستمی دریک خانواده مذهبی وزحمتکش دیده به  جهان گشوده وپس از تلاشهای چشمگیر موفق به  اخذ دیپلم گردید و در همان ایام ازدواج کرد سپس به  همکاری در اداره دارایی و امور اقتصادی دعوت شد ودر ضمن کاربه تحصیلات خود در دانشگاه ادامه می داد.بعداز مدتی به خاطر عشق به  اسلام و وطن از طریق بسیج راهی جبهه های حق علیه باطل شد و عاقبت براثر اصابت ترکش خمپاره شربت شهادت  نوشید.
محسن در سال ۱۳۳۳ شمسی پابه عرصه جهان گذاشت ودر سن دو سالگی سایه پر مهر پدر از سرش کوتاه شدوبرای همیشه یتیم شد.زندگی رادر یک خانواده فقیر عشایری ومذهبی باخواهران وبرادران خردسالش آغاز نمود وطی دوران اولیه زندگی دچار ناراحتی ها وبیماریهای متعددی شد از مارگزیدگی گرفته تا بیماری کبد، ولی او در برابر این همه ناملایمات ازپا درنیامد بلکه استوار و مقاوم چون صنوبری تنومند قد برافراشت وقتی به سن دبستان رسید با مشقات فراوان خانواده در منزل یکی از اقوام در یاسوج ماند تا به دبستان برود وشاگردی کندو بیاموزد آنچه را نمی داند.او همیشه جزء شاگردان ممتاز دبستان بودمقاطع تحصیلی رایکی پس از دیگری با موفقیت در دبستان عشایری ودبیرستان یاسوج گذارند.

در سال سوم دبیرستان به علت گرایشهای بیش از حد مذهبی به اتفاق چند نفر از دوستان درصدد تحقیق ومطالعه برآمدند که با حوزه علمیه قم مکاتبه کرده وجزوات ونشریات دریافت داشتند.واین مسئله منجر به اخراج ایشان ودوستانش از دبیرستان گردید که با زحمت فراوان باردیگر به دبیرستان راه یافتند.در سال ۱۳۵۲ درگچساران دیپلم گرفت ودر سال ۱۳۵۴ به خدمت سربازی فراخوانده شد و در ارتش با درجه دیپلم وظیفه ای آغاز خدمت نمود.درمدت آموزش نظامی به علت برخوردهای تند مذهبیش در جامعه طاغوتی ارتش آن زمان به یکی از شهرهای مرزی کردستان تبعید گردید. از تبعیدش درکردستان داستان ها داشت.زیر بار ظلم نمی رفت تا آنجاکه درآن زمان با وجود ساواک در ارتش بی باکانه با ظلمها ورذالت هاومفاسد موجود علناً مبارزه می کرد ودر حضور ردهای بالای ارتش آن روز به مقدسات طاغوت توهین می نمود وترسی بخود را نمی داد وبفرموده خودش تمام افسران ودرجه داران پادگان خیال می گردندکه ایشان جزو عمله ساواک است وبا این ترتیب می خواهم نارضیان ارتش را شناسایی نمایم واز این روبه لطف خدا کسی راجرأت مقابله وبازخواست نبود.دوماه در اداره راه وترابری یاسوج مشغول به کارشد.وسپس در اداره دارایی یاسوج استخدام شد دوره حسابداری خودرا نشان داد واز کوچکترین اشتباه و حیف ومیل تک ریالی بیت المال اغماض و چشم پوشی نداشت.
اوهرگزازبرخوردها کینه ای به دل نگرفت وآنها را گره گشای مشکلات می دانست.
یک روزبا یکی از همکارانش درگیری مختصرلفظی پیداکرد صبح زود فردای آنروز به محض ورود محسن به اداره یک راست سراغ همکارنگرانش رفت وبا او بدون واسطه ای روبوسی نمود وبا شوخی به او گفتم چرا به این زودی؟ درجواب گفتند دیشب در حال ادای نماز شب یادم آمدکه فلانی از من دلخور است. واز همان لحظه تصمیم گرفتم همه چیز رافراموش نمایم.محسن انتظار آرزویش رادر یک انقلاب جستجو می کرد که ناگهان جرقه انقلاب با وجود زمینه های قبلی توسط امام خمینی در سال ۱۳۵۷ زده شد و محسن به همراه دیگرهمرزمان منتظرش که خون دلها خورده بودند همراه با مردم مشتاقانه به راه افتادند.همه ریشخندها وتهمتها و تعقیبهای شهربانی وقت را تحمل نمودندتا اینکه انقلاب به پیروزی رسید وبیقرار وسرمست ازاین پیروزی روزها و شبها در تلاش بود. پس از پییروزی انقلاب و ایجاد نهادهای انقلاب مدت زیادی به عنوان حسابدار وکارپرداز در جهاد سازندگی نوپای استان به کارمشغول شد وبا پشتکار فراوان این نهاد نوپارا از لحاظ سیستم مالی سازماندهی نمود که همه جهادگران اولیه تلاشهای وی را فراموش نمی نمایند.
در سال ۱۳۵۸ تشکیل خانواده داد که حاصل این ازدواج سه پسربه نامهای محمود،مهدی وحامد ودختری بنام نصیبه می باشد، فرزندانی مانند خود در اوایل طفولیت تا ابد یتم مانده ومی مانند تا طعم زحمات ومشقات پدر رادر یتیمی بچشند وباز هم مانند اوآبدیده شوند.انقلاب در ابتدای راه داشت ازپیچ زخمهای خود می گذشت که ناگهان استکبار جهانی جنگ را توسط نوکر خود صدام در مهرماه ۱۳۵۹ به این ملت تحمیل نمود محسن از جمله کسانی بودکه با اولین اطلاعیه دولت مبنی بر فراخوانی به جبهه مدت شش ماه تمام در حوالی رودکرخه و تپه های اله اکبر با دشمن جنگید.همرزمانش شاهددلیر مردی ها و فداکاریهای محسن بودند. او بارها درکنارهمرزمانش به جبهه رفت زندگی محسن برای همه می تواند الگویی بادچند سال پیش با اصرار اقوام و خویشان بنیاد ساختمان مسکونی را نهاد وبالاخره با قرض و زحمات زیاد سقف خانه رادرست نمود ودرآن ساکن شد با وجود اینکه هم خودش وهم همسرش حقوق بگیر بودند داخل ساختمان محسن تا ان موقع هنوز نازک کاری و کچ کاری نشده بودو حیاط واطاقهایش پس از چند سال درب نداشتند.به جای دربها پارچه آویزان بود.باید دید محسن که این همه غمخوار انقلاب بود وقلبش بخاطر انقلاب در طپش بود چرا مورد کم لطفی قرا گرفت؟
اودر هرکارخیری پیش قدم واز بانیان مسجد سیدالشهدا(ع) تل زالی بود او بسیار بخشنده بودودرآخرین نامه خداحافظی که خطاب به دوستان و همکارانش در تاریخ۱۳۶۷/۲/۲۸ نوشته بود ضمن طلب بخشش از همه همکاران و اظهار مضامین عارفانه در قالب جملات زیبا کاملاً روشن و مشخص بود که دیگربر نخواهند گشت. وبه آرزوی دیرینه اش خواهد رسید وبالاخره ساعت ۵/۱۲ در تاریخ۱۳۶۴/۴/۴ در جبهه مهران به درجه رفیع شهادت نائل آمدوداغ فراق ابدیش رابه دل همه گذاشت .او پس ازخود حتی سفارش بچه هایش را نکرد بلکه خواسته بود بدین وسیله بفهاندکه در پشت جبهه به خانواده شهدا ورزمندگان سرسری نگذرد و ملت و مسئولین درفکرشان باشند.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر پدر بزرگوارم و درود بر مادر مهربانم و جانم نثار برادرانم و خواهران عزیزم و درود سراپا حقیقت نثار اهل روستایم و قلبم به صدمیلیون نثار وطن پرستان و خداشناسان ایران باد .در این مکان مقدس که شبها با چشمانم محیط مقدس ایران عزیزم را پاس می دهم و انگشتم بر روی مسلسل آماده جهاد در راه خداست ایمانم به محمد (ص)همچون کوهی استوار است گوئی چون شیر می خروشم و چون اقیانوس می جوشم تا از صدای ایمان تفنگم در راه خدا و از خروش وطن پرستیم در حفظ ایران جمعی کفر و خدانشناس را به جهنم فرستم مادرم تو از تبار فاطمه و زینبی کوشا باش تا نژاد و نتیجه ات به ائمه اطهار به صلاح خدا باشد فرزندانی را در آغوش پر محبت خویش کبیرنما که کبیر شده قرآن و محمد(ص)باشند اگر کشته شدم قطره ای اشک از چشمانت سرازیر نکن و تنها خدا را سپاس کن و شوق و ذوق را در قلبت نثار گریه کن زیرا تو همانند مادران کفار نبوده و فرزندت در راه خدا شهید شده پدرم تو که گاهی به فرزندت نصیحت می نمودی آگاه باش که خودت را مفروض تو می دانم تو زحمات فراموش نشدنی به پایم کشیدی از سوء تغذیه بهداشت و عدم صلاحیتها نجاتم دادی و به سپاه حسین ملحقم ساختی درود خدا نثارت باد برادرانم شما مرا دوست می داشتید نگرانم نمی نمودید برای شما آرزوی کمال و معرفت طلب می نمایم.به بهداشت و روان من اشتغال داشتید مرا برای سوء رفتارهایم عفو نمائید تا با کوله باری قرض و دین شما به دنیا چشم نبندم .همسایگان و اهالی مهربان روستایم شاید ترش رویی گاهی ظالمی بودم دست نیاز عفو به شما دراز می کنم از تقصیرم قلم عفو بکشید و ای خاک مقدس یاسوج شاید گام من محکمتر از گامی در روی زمین مقدس بر تو سنگینی می نمود تو را به سازنده ات مرا ببخش و ای رودخانه زادگاهم گاهی غسل خدا را در تو بجای آوردم صحت غسلم را از خدایت طلب می کنم.

 والسلام علیکم
انتظارم از مسلمانان خداشناس و پدر و مادرم این است که این چند کلمه عفونامه را به دست همه آنهائی که به حقیر گاهی نگرانیهائی داشته اند بدهندتا مرا مورد عفو و رحمت خویش قرار دهند.

روحش شاد ویادش گرامی

چندرسانه ای